یادی از مردی که در تاریخ گوران تفنچگی کم نظیر بود
دوستان و یاران گرامی پیرو مباحث فرهنگی در این بخش قصد داریم یکی از مردان نیک بانزلانی برای شما عزیزان مخصوصاً جوانان امروز معرفی کنیم. ابتدا موضوع شاهنامه خوانی که بی ربط به مسئله ما ندارد معرفی مختصر می شود سپس به مسئله اصلی می پردازم
یکی از قدیمیترین تفریحات و روشی معمول برای انتقال تجارب و دانش پیشینیان به نسلهای جدیدتر، داستان گویی و شنیدن قصه های شیرین و آموزنده بوده است. اما باید به خاطر داشت که لذت شنیدن داستان، برای همه وجود دارد و در آن روزگار، همانطور که کودکان عاشق شنیدن قصه های دلکش پدربرگ و مادربزرگ بودند، بزرگترها نیز تفریحی مشابه و صدمرتبه جذابتر داشتند و آن نشستن پای صحبت نقال بود.
علت جذاب تر بودن نقالی این بود که نقالان با طرز بیان خاص، تکیه کلامها، حرکات و تا حدودی نقش قهرمانان را بازی کردن، تاثیر داستان را صد چندان میکردند. آنها با تکیه بر واژه ها و شکل حکایت داستان با عباراتی چون "رفت و رفت و رفت" یا "آمد و آمد و آمد"، داستان را به شیوه ای حکایت میکردند که شنونده خود را همراه و هم نفس قهرمان داستان میپنداشت.
پدران و مادران و خیلی از کسانی که متولد دهه پنجاه هستند می دانند و به یاد می آرند که سرگرمی آن زمانه چه چیزی بود. مخصوصا در ایام شب های طولانی سر زمستان . متاسفانه در منطقه های که دور از شهر بود، سواد هم بسیار کم بود فقط معدود افرادی در هر روستا سواد خواندن و نوشتن داشتند.
سرگرمی مردم بیشتر به شب نشینی ها ختم می شد . یکی از سرگرمی ها داستان گویی بود که هر کسی داستانی بلد بود برای دیگرتن داستان سرایی می کرد . مخصوصا مادران برای کودکان خود داستان هایی ساده ای بیام می کردند.
سرگرمی مردم در این شب ها به شب نشینی ها ختم می شد . در روستای بانزلانی مردی با سواد و با دانش با نام معروف آقا مراد یوسفی و با نام مستعاد"خدنگ مارکش" از دودمان خدامروت نقل مکان بود و در یک کلام رادیو ، کتاب و .... مردم بود ا. یک داستان سرا و نقال شاهنامه فردوسی بود . با سوادی که داشت اکثر داستان های حماسی را می خواند و به آن نظم داده و سپس در مجالس مردم شرکت می کرد و با بیانی شیوا و اثرگونه برای مردم تعریف و می کرد .
مردم چنان به این داستان ها گوش می کردند که حاضر نبودند یک روز در مجلس غبیت کنند . او در ایام پاییز و زمستان و حتی بهار در تقریبا 8 ماه در سال نعمتی خدا دادی برای مردم روستاهای بانزلانی ها، شاهمار تختگاه و چشمه سفید و کامران ها و خیلی از روستاهای دیگر بود .
او فن بیان شیوایی داشت و زمانی که داستا ها را تعریف می کرد هر انسانی خودش را در فضای آن داستان پیدا می کرد گویی خویش در آن نبرد شرکت داشت. نقالی این مرد حتی سبب شد جوانان آن زمانی بازی های کودکانه خود را بر اساس آن داستا ها اجرا کنند
در شاهنامه خوانی کردی بسیاز شیوا می گفت و مخصوصا داستان رستم و سهراب را با شگرد خاصی تعریف می کرد . او در تمام جشن های شاهنشاهی که در منطقه گوران برگزار شد شرکت داشت و برای مردمی که در این جش ها شرکت داشتند شاهنامه خوانی کرد....
او بسیار مورد احترام بود. مردی فرهیخته و با دست خطی زیبا ، فنی و نگارش قوی . در منزل خود حدود 20 کتاب ارزشمند خطی و چاپی داشت. روز ها داستان ها را می خواند جزئیات را حفظ می کرد و شب ها برای مردم با فن خاصی بیان می کرد و سبب شد مردم با تاریخ حماسی ایران آشنا شوند.
سخن از این مرد خدا زیاد است او در سال 1358 به دلیل حوادث ناگواری که در روستای بانزلانی اتفاق افتاد مجبور به ترک روستا شد و در کوزران ساکن گشت و تا آخر عمر نیز در آنجا روزگار را سپری کرد از این مرد خدا سه پسر و چها دختر به یادگار هست. یکی از فرزندان وی با نام استاد سلطانمراد یوسفی داور بین المللی ووشوی ایران و جهان و نیز داور المپیک پکن... است که در اصفهان به شاگردان خود در این ورزش خدمت می کند.

مرحوم فرهیخته آقامراد یوسفی هرگز از یاد مردم نمی رود .
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز. مرده آنست که نامش به نکویی نبرند